معماری و طراحی پایدار

[ad_1]

معماری و طراحی پایدار

می توان گفت که چهار نوع نقد معماری وجود دارد یکی نقد عملی یا کاربردی که در بررسی کتاب و نقد روزنامه ای یا مجله ای یافت می شود


دوم تاریخ معماری آکادمیک، که عمدتاً در پی پژوهش های قرن نوزدهمی است، نظیر بررسی آثار باستانی، جست وجو در تاریخ، ریشهواژه ها و تاریخ فرهنگ و جز آن، سوم ارزیابی و تعبیر معمارانه، که به طور کلی جنبهآکادمیک دارد، اما برخلاف دو نوع گفته شده، به نویسندگان حرفه ای محدود نمی شود. این نوع نقد بیشتر به دست مدرسان معماری در دانشگاه انجام می گیرد و مخاطبان آن خیل دانشجویان معماری هستند که از این طریق می آموزند چگونه معماری را قرائت کنند و چه بسا زبان مجازی آن را به عنوان ویژگی های منحصر به فرد به کار گیرند. نوع چهارم، نظریهمعماری است، که چه بسا می توان گفت صورت نسبتاً تازه ای است و عمدتاً در پی تحولات تمدن صنعتی و بیش از همه، از جنبش مدرن و به بیان دقیق تر، معماری مدرن آغاز می شود.




در حال حاضر، وضع غالب در نقد معماری چنین است که هر یک از این چهار صورت، خود را در شکل های ویژه ای ظاهر می سازند، هرچند که نظریه پردازی معماری، اندکی نامتعادل به نظر می رسد. به علاوه، گمان بر این است که به یمن وجود معماری و ملاحظات انسانی (که طبعاً درون فرهنگ جا دارد) است که فرهنگ شریف و با ارزش است، اما در نسخه ای که به دست استادان معماری و منتقدان این حرفه تجویز می شود، شیوهقابل قبول کاربرد متعالی فرهنگ و ملاحظات جدی سیاست جامعه در حاشیه قرار می گیرد.




این امر امکان ظهور به کیش کارشناسی حرفه ای داده است که تأثیر آن در کل چیزی نامطلوب و تا حدودی خطرناک است. از دیدگاه رویکرد روشنفکری به این موضوع، کارشناس ارائه دهنده خدمت است، خدمتی که آن را به قدرت مرکزی می فروشد. برای نمونه، کارشناسی در روابط خارجی، عبارت است از مشروعیت بخشیدن به رویه های سیاست خارجی و آن چه از آن مهم تر است، سرمایه گذاری بی وقفه برای تثبیت نقش کارشناسان در مسائل خارجی است. چنین چیزی درباره منتقدان معماری و کارشناسان آن نیز صدق می کند، با این تفاوت که کارشناسی آن ها بر مبنای عدم مداخله در آن چه دنیای قدرتمندان می توان نامید، قرار گرفته است.




به هر حال، در اواخر دهه1960 و اوایل دهه1970، نظریه معماری با داعیه های تازه و با تصور بر این که مبانی نظریه معماری در دهه های اول قرن بیستم جنبه شورشی داشت (شورش در برابر دانشگاه سنتی، سلطه جبرگرایی و اثباتی گری، متحجر شدن ایدئولوژی بورژوازی، جدایی انعطاف ناپذیر میان تخصص های آکادمیک و جز آن) به میدان آمد. بدین ترتیب این نظریه جدید، پاسخ محکمی بود و به همه این ها، پاسخی که پیشروان تأثیرگذار آن، نظیر لوکوربوزیه، والتر گروپیوس، میس ون در روهه و چند تن دیگر را دور هم گرد آورد. این نظریه به عنوان ترکیبی که تیولداری محدود درون دنیای خلاقیت های فکری را تحت الشعاع قرار می داد، جلوه گری کرد و به روشنی این امید را پدید آورد که با ثمربخشی آن بتوان تمام قلمرو و فعالیت های انسانی را به مثابهواحدی، مشاهده و تجربه کرد.




با این همه، چیزی اتفاق افتاد که چه بسا گریزناپذیر هم بود. از دل این نهضت و در طول مسیر آن، نظریه پردازی معماری در دام هزارتوی نظریه»پسا- مدرن« افتاد و به هر حال شاخص ترین معماران به ظاهر انقلابی را هم همراه خود کرد و گزافه نیست اگر گفته شود که این نظریه (در هر شکل خود) اصولی چون تاریخ گرایی، احیای مستقیم و مردمی و سنت گرایی، بومی گرایی، مفهوم گرایی، استعاره و مابعد الطبیعه و جز آن را پذیرفت، اما شیوهخاص به کارگیری خمیرمایه اش استفاده از چیزهایی نیست که جهانی یا برآمده از شرایط اجتماعی باشد.




به هر حال، پساـ مدرن تا مدتی خمیرمایه رازآلود و ضدعفونی شده نظریه معماری به شمار می آمد. این نظریه، هرچند از معماری آغاز و سپس در تمام زمینه های فلسفی و هنری تعمیم جهانی یافت، اما در معماری عمری طولانی نداشت، هرچند اثرات آن تا به امروز هم چنان باقی است. سپس این نظریه جای خود را به نظریه دیگری، یعنی دیکانستراکشن یا دیکانستراکتیویست داد. این نظریه پشتیبانی فلسفی قوی از ژاک دریدا را نیز به خود جلب کرد، که از نظر او دیکانستراکشن، نوعی طرز برخورد بود، یعنی رویکردی موهن به معرفت و دانش دوران، به چیزهایی که بیشتر مردم آن را درست می دانند. بدین لحاظ، در همان زمان هم چنین مطرح شد که چه ارتباطی (اگر اصلاً ارتباطی باشد) بین این پیچیده ترین فلسفه (که حتی عمداً مبهم شده) با معماری می تواند وجود داشته باشد.




چگونه این ذهنی کردن زیاده از حد می تواند چیزی برای ارائه به عملی ترین و عملگراترین تمام هنرها و نمایندگان آن، یعنی معماران داشته باشد؟ به هر حال، این پدیدهنوظهور نیز به نحوی از حیطه معماری رخت بربست، هرچند آثار این یکی نیز، البته به طرز موهن تری، هنوز در جاهایی به چشم می خورد. بدین ترتیب، چنین به نظر می رسید که نظریه پردازان معماری، نه تنها به مسائل معماری، بلکه به مسائلی که مردم با آن دست به گریبان اند، پشت کرده است. اما علائمی وجود دارد مبنی بر این که با رقهامید کاملاً از بین نرفته است و تصور بر این است که آن را می توان پیروزی اخلاق و آداب حرفه گرایی دانست.




تغییراتی که با توجه به معیارهای زیست اقلیمی و پایداری پدید می آیند، هر روز اهمیت بیشتری می یابند. سخن از پایداری در معماری را می توان به تصور و طراحی ساخت و سازهای آینده تعبیر کرد. آن هم نه تنها با پایداری فیزیکی ساختمان، بلکه با پایداری و حفظ این سیاره و منابع انرژی آن. بدین ترتیب این گونه به نظر می رسد که می توان پایداری را بر پایهالگویی تصور کرد که در آن، مواد و منابع در دسترس، بیش از هدر دادن یا نادیده گرفتن شان، با کارایی بیشتر به کار گرفته شوند. به طور خلاصه، منظور از بوم شناسی ساختمان این است که بر قابلیت ساختمان برای تلفیق عوامل محیطی و جوی و تبدیل آن ها به کیفیت های فضایی و آسایش و فرم، تمرکز گردد.




در عین حال، این امر تصادفی نیست که سربرآوردن چنین رویکردی، مقارن است با قوت گرفتن واکنش هایی در جهان معماری نسبت به موضوع فضا و تا آن جا که می توان ملاحظه کرد، مقارن با نظریه هایی هم چون فضا در عصر الکترونیک، جهان در حال جهش، رویکردهای به شدت فرمال و جز آن، معماری پایدار با کنار گذاشتن تمام این ها (چه بسا به خاطر تناقضات غیرقابل فهم و سرگردانی هایی که به دنبال دارند) شهروندان جامعهمدرن را از دست خدعه کاران و مبلغان مصرف بیش از حد و زبان حرفه ای تصنعی پر آب و تاب در حال رشد، که درهم برهمی آن، واقعیت های اجتماعی را تیره و تار می کند (هرچند که ممکن است چنین زبانی مشوق نوعی پژوهش گرایی فردی باشد) می رهاند.


مهندس محمد رضا جودت




http://ammi.ir

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *