دگرسنجی: کانت و مارکس/آیا اقتصاددانان و فیلسوفان کتاب سرمایه مارکس را به درستی درک کرده اند؟مارکسیست های امروز در چه فاصله ای نسبت به مارکس ایستاده اند؟

[ad_1]

دگرسنجی کانت و مارکس آیا اقتصاددانان و فیلسوفان کتاب سرمایه مارکس را به درستی درک کرده اند مارکسیست های امروز در چه فاصله ای نسبت به مارکس ایستاده اند

در مقام دانشجوی اقتصاد سیاسی و خواننده دقیق سطربه سطر سرمایه , همواره از این واقعیت آگاه و ناخرسند بودم که فیلسوفان مارکسیست از لوکاچ تا آلتوسر آن را حقیقتا از دل و جان نخوانده اند, بلکه برعکس, فقط آن عناصری را از آن برگرفته اند که به کار دغدغه های فلسفی شان می آمده است از این نکته نیز ناخشنود بودم که اکثریت اقتصاددانان سیاسی سرمایه را صرفاً کتابی در باب اقتصاد تلقی می کردند در همان اثنا, رفته رفته دریافتم که نقد مارکسی در حکم انتقادی صرف از نظام سرمایه داری و علم اقتصاد کلاسیک نیست, بلکه به واقع پروژه ای است برای شرح ماهیت و حد و مرز رانه Trieb سرمایه, که در گام بعدی, با تکیه به همان رانه, از حضور مشکلی ذاتی در بطن کنش انسانیِ مبادله یا توسعاً, ارتباط پرده برمی دارد


کوجین کاراتانی، متولد ١٩٤١، فیلسوف، منتقد ادبی و مارکس شناس شهیر ژاپنی است. او تحصیلاتش را در دانشگاه توکیو، با اخذ مدرک کارشناسی در اقتصاد و کارشناسی ارشد در ادبیات انگلیسی، به پایان رساند. شهرت او در سطح بین المللی بیشتر مدیون معرفی و صورت بندی دو مفهوم transcritique (دگرسنجی) و parallax (پارالکس یا اختلاف منظر) است. او این دو مفهوم را در کتاب «دگرسنجی» و در بستر بازخوانی نوآورانه کانت و مارکس بسط داد. با وجود آن که کتاب کاراتانی حاوی قرائت های بدیع و خلاقانه ای از فلسفه کانت است، جذابیت اصلی پروژه او به کوشش گیرای او جهت بازخوانی نظریه ارزش یا مفهوم «شکل ارزش» بازمی گردد. جهت گیری اصلی این تفسیر جدید را می توان این گونه خلاصه کرد: دورشدن از تولید و تولیدگرایی و کارخانه به مثابه مکان اصلی تولید ارزش اضافی و حرکت به سمت حوزه مبادله و گردش کالا و پول به عنوان حیطه اصلی تحقق ارزش و ارزش اضافی. متن پیشِ رو پیشگفتار کتاب «دگرسنجی: کانت و مارکس» به قلم کوجین کاراتانی، متفکر مارکسیست ژاپنی است. این کتاب به یاری مفاهیمی چون «دگرسنجی» و «پارالکس» خوانشی متقابل از مارکس و کانت عرضه می کند. ترجمه فارسی این اثر به زودی از سوی انتشارات هرمس روانه بازار می شود.








این کتاب دو بخش دارد: تأملاتی درباره کانت و تأملاتی درباره مارکس. اگرچه این دو نام در ظاهر کتاب را دو پاره می کنند، این اثر به واقع سراپا تجزیه ناپذیر است؛ و دو بخش آن از آغاز تا انجام در تعامل با یکدیگرند. کل این پروژه که من آن را دگرسنجی می نامم تشکیل دهنده فضایی است برای ردوبدل شدن رمزها میان قلمروهای اخلاق و اقتصاد سیاسی، و میان نقد (سنجش) کانتی و نقد (سنجش) مارکسی. این تلاشی است برای قرائت کانت به میانجی مارکس و مارکس به میانجی کانت، تلاشی برای بازیابی برداشت مشترک آن دو از نقد یا سنجش. این نقد جریانی است که از نوعی موشکافی آغاز می شود، یا بهتر بگوییم نوعی موشکافی دقیق نفس.


نخست به خودِ این جُفت سازی بپردازیم. از سال های پایانی قرن نوزدهم به این طرف، چه بسیار متفکرانی که کوشیده اند این دو تن را به هم مرتبط سازند. این کوششی بود برای فراچنگ آوردن سویه سوبژکتیو/ اخلاقی که جایش در ماتریالیسم موسوم به مارکسیسم خالی می نمود و اشاره به این واقعیت داشت که کانت به هیچ وجه فیلسوفی بورژوا نبود. از نظر او، اخلاقی بودن بیش از آن که تابع پرسش خیر و شر باشد، در گرو علتِ خود و در نتیجه آزادبودن است، و همین امر ما را وامی دارد با دیگران همچون عاملانی آزاد رفتار کنیم. پیام غایی قانون اخلاق کانتی در این حکم نهفته است: «چنان عمل کن که انسانیت را، در هیئت خود یا دیگری، همواره در عین حال یک غایت و نه هرگز وسیله ای صرف به شمار آوری.» این آموزه ای تجریدی نیست. کانت این را رسالتی می انگاشت که می بایست گام به گام در بستر تاریخی جامعه تحقق یابد. می توان چنین تصور کرد که هدف کانت، در عمل، استقرار انجمنی بود متشکل از خُرده مولدان مستقل در تقابل با جامعه مدنی تحت سلطه سرمایه داری تجاری. این آرمانی بود برآمده از شرایط سرمایه داری ماقبل صنعتی آلمان؛ لیکن، بعدها همپای ظهور سرمایه داری صنعتی، وحدت خرده مولدان مستقل عمدتاً از هم پاشید. اما قانون اخلاقی کانت برجای ماند. موضع کانت، هرچند انتزاعی می نمود، پیش درآمدی بود بر آرای آنارشیست ها و سوسیالیست های تخیلی (همچون پرودون). درست به همین معنی بود که هرمان کوهن کانت را نیای راستین سوسیالیسم آلمانی می دانست. در متن یک اقتصاد سرمایه دارانه که تحت آن مردمان با یکدیگر صرفاً به منزله وسیله و ابزار رفتار می کنند، «ملکوت آزادی» یا «ملکوت غایات» کانت به روشنی متضمن معنایی جدید، کمونیسم، است. اگر به کمونیسم بیندیشیم، درمی یابیم که صورت بندی این مفهوم، از آغاز، بدون توسل به سویه اخلاقی نهفته در تفکر کانت ممکن نبود. با این همه، مارکسیسم کانتی، به ناحق و از بخت بد، در جریان تاریخ به محاق رفته است.


من نیز سرانجام بر آن شدم تا کانت و مارکس را مرتبط سازم، لیکن به سیاقی متفاوت با نوکانتی ها. از همان آغاز، درک مارکسیست های کانتی از سرمایه داری در نظرم سست و ضعیف می نمود. نسبت به آنارشیست ها (یا انجمن گرایان) نیز همین حس را داشتم. اگرچه جهت گیری اخلاقی و شوق ایشان به آزادی چشمگیر است، لیکن ایشان بی تردید فاقد رهیافتی نظری نسبت به نیروهای مناسبات اجتماعی اند، همان نیروهایی که مهار مردمان را به دست دارند. به همین سبب، پیکارهای این گروه غالبا بی ثمر و محکوم به شکست بوده است. موضع سیاسی من پیش تر آنارشیستی بود و هیچ گاه هوادار هیچ حزب یا دولت مارکسیستی نبودم. ولی با این حال نسبت به خود مارکس حس احترامی آمیخته با ترس و حیرت داشتم. حس تحسین ام برای «سرمایه»، کتابی با زیر عنوان «نقد اقتصاد سیاسی» (یا به زبان آدام اسمیت، «نقد علم اقتصاد ملل»)، با گذر سال ها فقط فزونی یافته است. در مقام دانشجوی اقتصاد سیاسی و خواننده دقیق سطربه سطر «سرمایه»، همواره از این واقعیت آگاه و ناخرسند بودم که فیلسوفان مارکسیست از لوکاچ تا آلتوسر آن را حقیقتا از دل و جان نخوانده اند، بلکه برعکس، فقط آن عناصری را از آن برگرفته اند که به کار دغدغه های فلسفی شان می آمده است. از این نکته نیز ناخشنود بودم که اکثریت اقتصاددانان سیاسی «سرمایه» را صرفاً کتابی در باب اقتصاد تلقی می کردند. در همان اثنا، رفته رفته دریافتم که نقد مارکسی در حکم انتقادی صرف از نظام سرمایه داری و علم اقتصاد کلاسیک نیست، بلکه به واقع پروژه ای است برای شرح ماهیت و حد و مرز رانه (Trieb) سرمایه، که در گام بعدی، با تکیه به همان رانه، از حضور مشکلی ذاتی در بطن کنش انسانیِ مبادله (یا توسعاً، ارتباط) پرده برمی دارد. کتاب «سرمایه» هیچ راه خروج آسانی از سرمایه داری عرضه نمی کند؛ بلکه، برعکس، با تأکید بر نبودِ هیچ راه خروجی امکان مداخله ای عملی را پیش پای ما می نهد.


در این مسیر، بیش از پیش با حضور کانت به مثابه متفکری رویارو شدم که او نیز جویای پیش نهادن امکان عمل است ـ نه چندان با نقد متافیزیک (بنا به تصور رایج)، که با افشای جسورانه حدومرز عقل بشری. «سرمایه» را عموما همپای فلسفه هگلی می خوانند. اما من، در خوانش خویش، به این نتیجه رسیدم که «نقد عقل محض» همان کتابی است که باید همپای «سرمایه» خوانده شود. و از این جاست مقطعِ مارکس و کانت.


مارکس به ندرت درباره کمونیسم سخن می راند، مگر در مناسبت های نادری که قصدش نقد اقوال دیگران در باب این موضوع بود. او حتی یک بار گفت، پرداختن به آینده خود کاری ارتجاعی است. من نیز تا هنگام تحولات ١٩٨٩ هر نظری را درباره آینده های احتمالی خوار می شمردم. در آن زمان اعتقاد داشتم که مبارزه علیه سرمایه داری و دولت بدون داشتن هرگونه تصوری از آینده نیز ممکن است، و اینکه باید در همه حال مبارزه خویش را در پاسخ به تناقض های برآمده از وضعیت های واقعی پی گیریم. فروپاشی بلوک سوسیالیستی در ١٩٨٩ مرا واداشت تا موضعم را تغییر دهم. تا آن زمان من نیز، همچون بسیاری دیگر، دست اندرکار طرد دولت های مارکسیست و حزب های کمونیست بودم؛ البته این نقد به طور ناآگاه وجود و دوام ابدی آن ها را مسلم می انگاشت. مادام که آن ها وجود می داشتند، ما نیز می توانستیم حس کنیم به صرف نفی آن ها کاری کرده ایم. پس از فروپاشی این دولت ها، دریافتم که موضع انتقادی من به طرزی تناقض گونه مبتنی بر وجود آن ها بوده است. رفته رفته حس کردم باید موضعی ایجابی اختیار کنم. در همین بزنگاه بود که مواجهه با کانت را آغاز کردم.


کانت عموما ـ و به درستی ـ ناقد متافیزیک به شمار می رود. تجربه گراییِ شکاکانه هیوم سهم بسزایی در بسط این نقد داشت؛ کانت خود اذعان داشت که چُرت جزمی اش نخستین بار به لطف همین ایده پاره شد. اما نکته از قلم افتاده آن است که در زمان نگارش «نقد عقل محض»، متافیزیک فاقد محبوبیت و حتی مورد تمسخر بود. کانت در دیباچه کتابش با تأسف می گوید: «زمانی بود که متافیزیک ملکه همه علوم نام داشت، و اگر خواستن را همان توانستن انگاریم، به راستی شایسته این مقام نیز بود، به ویژه با توجه به اهمیت خاص موضوعش. حال این ملکه، بنا به رسم روزگار، از همه سو خوار شمرده می شود». بدین سان، از نظر کانت، وظیفه اصلیِ نقد بازیابی کارکرد درست متافیزیک بود. و این نیز کانت را به سوی نقد هیوم راند، همو که پیش تر محرک اصلی وی بود. اینک قصد دارم در بستر مباحث جاری رابطه میان کانت و هیوم را از نو بررسی کنم.


در دهه ١٩٨٠، احیای کانت پدیده ای مشهور بود. در پژوهش پیشگامانه هانا آرنت، «درس هایی در باب فلسفه سیاسی کانت» و همچنین در کتاب ژان فرانسوا لیوتار «شعف: نقد کانتی تاریخ»، بازگشت به کانت به معنای دوباره خوانی «نقد قوه حکم» بود. نکته اصلی این بود که، در متن واقعیت، در میان انبوهه ای از سوژه های مخالف، دستیابی به «کلیت» ـ این شرط لازم حکم ذوقی ـ ناممکن بود. آنچه در بهترین حالت به دست می آید نوعی «عقل سلیم» (یا «حس مشترک») است که ذوق و سلیقه های مخالف را مورد به مورد نظم و نسق می بخشد. به نظر می رسید این اثر تفاوتی فاحش با «نقد عقل محض» دارد که سوژه ای استعلایی را مفروض می گیرد، سوژه ای ناظر بر کلیت (خوانشی که من در فصل های آینده بررسی خواهم کرد). پیامدهای سیاسی این اقبال تازه به کانت (از جمله در مورد هابرماس که می خواست عقل را به منزله «عقلانیت ارتباطی» بازبینی کند) روشن بود: این انتقادی بود از کمونیسم به مثابه «متافیزیک».


مارکسیسم به واسطه تلاشش برای تحقق روایت اعظم، متهم به عقل باوری و غایت گرایی شده است. استالینیسم به واقع پیامد همین گرایش بود: حزب متشکل از روشنفکران به یاری عقلی که تجسم قانون تاریخ بود عوام الناس را هدایت می کرد، که حاصلش نیز همان افتضاح تراژیک بود. در تقابل با این فرجام، قدرت عقل زیرسؤال رفته، برتری روشنفکران انکارشده، و غایت تاریخ نفی گشته است. بررسی دوباره مارکسیسم، در تقابل با سلطه مرکزی عقل، متضمن وفاق عمومی و گفت وگو میان بازی های زبانی متکثر بوده است و همچنین، در تقابل با دیدگاهی عقل باور (و متافیزیکی) به تاریخ، متضمن ناهمگونیِ تجربه یا پیچیدگی روابط علّی. از طرف دیگر، زمان حال، که پیش از این در پای غایت قربانی می شد، از نو تأیید می شود، آن هم به واسطه ناهمگونی کیفی اش (یا همان مفهوم برگسونی دیمومت). من نیز بخشی از همین گرایش پردامنه بودم که «واسازی» یا «باستان شناسی معرفت» و از این قبیل نام داشت، گرایشی که بعدها دریافتم فقط تا وقتی واجد تأثیری انتقادی بود که مارکسیسم هنوز عملا بر مردمان بسیاری از


ملت ـ دولت ها حاکم بود. در دهه ١٩٩٠، این گرایش تأثیر خود را از دست داد، زیرا تا حد زیادی کارگزار صرفِ عملکردِ ویرانگر یا واسازانه (deconstructive) خود سرمایه داری شده بود. نسبی گرایی شکاکانه، بازی های زبانیِ متکثر (یا وفاق عمومی)، آری گویی زیباشناسانه به لحظه حال، تاریخی گری تجربی، ستایش از خرده فرهنگ ها (یا همان مطالعات فرهنگی)، و از این قبیل جملگی توان های خود را از کف دادند و در نتیجه به تفکر مسلط حاکم بدل گشتند. امروزه، این جریان ها در ملت-دولت های توسعه یافته به آموزه رسمی محافظه کارترین نهادها بدل گشته اند. روی هم رفته این گرایش را می توان چنین خلاصه کرد: ستایش از تجربه گرایی (از جمله اصالت زیباشناسی) در تقابل با عقل باوری. از این لحاظ، روزبه روز روشن تر می شود که بازگشت به کانت در سال های اخیر به واقع چیزی نبوده است مگر بازگشتی به هیوم.


در این دوره، من خوانش خویش از کانت را با تلاش برای فراتر رفتن از گرایش تجربه گرا ـ یعنی به مثابه نقدی بر هیوم ـ آغاز کردم. به بیان ساده و سرراست، پروژه من بازسازی متافیزیکی است که کمونیسم نامیده می شود. این کانت بود که روشن ترین بینش را درباره نقش درست متافیزیک و پیوند ناگسستنی و ناگزیر میان ایمان و عقل عرضه داشت. «از این روی می بایست معرفت را انکار کنم تا جایی برای ایمان باز شود؛ و جزمیت متافیزیک، یعنی این پیش داوری که عقل می تواند بدون یاری نقد در قلمرو متافیزیک پیش رود، منشأ راستین هرگونه بی اعتقادی ناهمساز با اخلاقیات است، و این بی اعتقادی خود همواره بسیار جزمی است.» قصد کانت از طرح این دعوی اعاده نفس دین نبود؛ او آن وجهی از دین را تأیید می کند که به اخلاقیات تمایل دارد و ما را به اخلاقی بودن تشویق می کند.


مارکس، برخلاف مارکسیست های متعارف، پیوسته از توصیف کمونیسم به مثابه «ایده برسازنده (یا کاربرد برسازنده عقل)» به مفهوم کانتی کلمه سر باز می زد، و به ندرت از آینده سخن می گفت. به همین سبب، مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» قطعه ذیل را به متن نوشته شده به قلم انگلس افزود: «کمونیسم برای ما شکلی از وضعیت امور نیست که باید برقرار گردد، ایده ئالی که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. کمونیسم برای ما نام آن جنبش واقعی است که وضع موجود را برمی اندازد. شروط این جنبش از مقدمه ای که هم اینک موجود است نتیجه می شود.» از این روی، توصیف جزمی از کمونیسم به مثابه «سوسیالیسم علمی» اساساً در حکم همان نوعی از متافیزیک بود که مارکس رد می کرد. اما این امر ناقض این واقعیت نیست که مارکس جویای حفظ و بسط کمونیسم به مثابه «ایده تنظیمی (کاربرد تنظیمیِ عقل)» بود. بدین سان مارکس جوان بر این دستور مطلق پای فشرد: «انتقاد از دین با این آموزه پایان می پذیرد که برای آدمی برترین موجود آدمی است، در نتیجه با طرح دستور مطلق به واژگونی همه روابطی که در آن ها آدمی موجودی است پست، به بندکشیده، وانهاده و منفور». برای او کمونیسم یک دستور مطلق کانتی بود، یعنی امری به تمام معنی عملی و اخلاقی. او تمام عمرش بر سر این موضع ماند، هر چند بعدها تلاش های خویش را بر جست وجوی نظری برای شرایط تاریخی-مادی تحقق آن دستور مطلق متمرکز کرد. در این بین، جریان های اصلی مارکسیسم، پس از خوارشمردن اخلاقیات و دفاع از «ضرورت تاریخی» و «سوسیالیسم علمی»، در نهایت شکل جدیدی از جامعه استوار بر بردگی را برپا داشتند. این روند دقیقا همان چیزی بود که کانت آن را «تمامی ظاهرسازی های عقل به طور کلی» می نامید. بی اعتمادی به کمونیسم فراگیر شده است و مارکسیسم جزمی «سرچشمه حقیقی همه ناباوری ها» بوده است. فلاکت های ناشی از کمونیسم در قرن بیستم را نمی توان و نباید از یاد برد، و به همین سان نباید این خطا را صرفا بدبیاری دانست. از آن مقطع بدین سو اجازه نداشته ایم از هیچ گونه «ایده» ای ـ حتی «ایدۀ» چپِ نو، که با نفی استالینیسم به وجود آمد ـ با ساده دلیِ ایجابی دفاع کنیم. به همین سبب است که امروزه کمونیسم «بنا به مُد زمانه، از همه طرف تحقیر می شود». هر چند، در همین حیص و بیص، دیگر انواع جزم اندیشی با لباس های گوناگون به صحنه می آیند. به علاوه، درحالی که روشنفکران ممالک پیشرفته سرگرم ابراز سوءظن خویش به اخلاقیات بوده اند، انواع گونه گونی از بنیادگرایی دینی در سراسر جهان ریشه دوانده اند، و روشنفکران نیز نمی توانند به تمسخر آن ها بسنده کنند.


بنا به همین دلایل، موضع من، اگر نگوییم نفس تفکرم، از آغاز دهه ١٩٩٠ از بیخ و بن عوض شده است. سرانجام به این باور رسیدم که نظریه نباید در حد موشکافی انتقادیِ وضع موجود متوقف بماند، بلکه باید برای تغییر واقعیت پیشنهادی ایجابی عرضه کند. در همان حال، بار دیگر دشواری این کار را تصدیق کردم. از دید من، سوسیال دموکراسی هیچ دورنمای نویدبخشی دربر نداشت، و در نهایت در آغاز قرن جدید بود که رفته رفته پرتو امیدی یافتم که مرا به سوی سازمان دهی «جنبش جدید انجمن گرایان» (NAM) در ژاپن سوق داد. شکی نیست که در گوشه و کنار جهان جنبش های واقعی بی شماری هستند که می کوشند وضع موجود را مُلغا سازند، هرچند لاجرم سایه جهانی شدن سرمایه داریِ جهانی بر همه آن ها مستولی است. لیکن، جهت پرهیز از تکرار خطاهای گذشته، بر ضرورت نوعی بازشناسیِ مبتنی بر «دگرسنجی» تأکید می گذارم.


به بیان دیگر، بدون بررسی جامع نظریه های موجود نمی توان دست به عملی نو زد؛ و نظریه های موردنظر من نیز به نمونه های سیاسی محدود نمی شوند. و سرانجام متقاعد گشتم که بیرون از حوزه نقدهای کانتی و مارکسی و مصون از تأثیر آن ها هیچ چیزی در کار نیست. از آن پس و در جریان این پروژه، از درگیرشدن با هیچ حوزه ای ابا نکردم، از نظریه بنیان های ریاضی و زبان شناسی گرفته تا زیباشناسی و فلسفه وجودی (یعنی، اگزیستانسیالیسم). با مسائلی دست به گریبان شدم که عموما فقط متخصصان به آن ها می پرداختند. از این گذشته، بخش های اول و دوم کتاب (درباره کانت و مارکس) به مثابه تأملاتی مستقل از هم نگاشته شدند تا از این طریق پیوند میان آن دو وضوح یابد. از این رو می بایست به قصد مرئی ساختن این رابطه و شاید حتی خلاصه کردن کل کتاب، مقدمه ای نسبتا طولانی بنویسم.اما به رغم پیچیدگی و تنوع موضوعات نظری، معتقدم این کتاب برای خواننده عام نیز قابل فهم است. اساس کتاب سلسله مقالاتی است که از سال ١٩٩٢ در ماهنامه ادبی ژاپنی، «گونزو»، به چاپ رسیدند. این مقالات در کنار داستان های ادبی منتشر شدند، به عبارت دیگر نگارش آن ها مقید به فضای بسته آکادمی و گفتار نظری نبود. من آن ها را برای کسانی نوشتم که اسیر قلمروهای تخصصی نیستند. از این رو کتاب حاضر ماهیت آکادمیک ندارد. رساله های آکادمیک فراوانی درباره کانت و مارکس موجود است که داده های تاریخی را به دقت می کاوند، کاستی های نظری آن دو را گوشزد می کنند، و آموزه هایی ظریف و پیچیده ارائه می کنند. من علاقه ای به این قسم پژوهش ها ندارم. به خود جرأت نمی دهم برای افشای کاستی ها کتاب بنویسم؛ برعکس، ترجیح می دهم برای ستایش، آن هم فقط از آثار ستودنی، دست به قلم ببرم. از این روی کار من جر و بحث با کانت و مارکس نیست. هدف من خواندن متن های ایشان و تمرکز بر کانون توانمندی هایشان بود. ولی به گمانم درست به همین سبب هیچ کتابی بیش از این به انتقاد از آن دو نمی پردازد.


این کتاب بیش از هر چیز تثلیثِ «سرمایه – ملت


– دولت» را نشانه گرفته است. اما باید اذعان کنم که تحلیل های من از دولت و ملت هنوز به طور کامل بسط نیافته اند؛ ملاحظات مربوط به اقتصاد و انقلاب در کشورهای توسعه نیافته (غیرصنعتی) و در حال توسعه چندان رسا نیستند. این ها پروژه های بعدی من اند.


دست آخر، باید بگویم این کتاب فقط بخش کوچکی از تأملات مرا در باب بستر تاریخی خاص ژاپن ـ دولت، مدرنیته و مارکسیسم ژاپنی ـ در بر دارد، تأملاتی که خاستگاه تفکر من بوده اند. قصد دارم در مجلدی دیگر به سراغ این مباحث بروم. به واقع، من بخش اعظمی از تفکر خود را مدیون «سنت» مارکسیسم ژاپنی ام. و کتاب «دگرسنجی» نیز از دل تفاوت میان بسترهای تاریخی ژاپن و غرب و همچنین دیگر کشورهای آسیایی سر برآورد، و همچنین از دل تجربه یکتای من در نوسان و پیمایش فاصله میان آن ها. البته در این مجلد چیزی درباره این گونه تجربه ها ننوشتم، بلکه کوشیده ام تا آن ها را صرفا به میانجی متن های کانت و مارکس بیان کنم.




کوجین کاراتانی . ترجمه: مراد فرهادپور و صالح نجفی

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *