تأثیر آموزش والدین در ارتقای سلامت روان دانش آموزان/چه ارتباطی بین سواد و تحصیلات والدین و سلامت روانی کودکان وجود دارد؟

[ad_1]

تأثیر آموزش والدین در ارتقای سلامت روان دانش آموزان چه ارتباطی بین سواد و تحصیلات والدین و سلامت روانی کودکان وجود دارد

اما جای سؤال اینجاست, اگر زمانی والدین تحت تأثیر یک نظام آموزشی درست قرار بگیرند, می توانند در سلامت روانی کودک خود نقش داشته باشند یعنی اگر یک سیستم آموزشی بیاید و به والدین بیاموزد که در مقابل کودکان خود خشونت به خرج ندهند, آیا میزان خشونت یا هر رفتار مشابه ای در کودکان کاهش پیدا می کند بی شک ارتباط مؤثری بین سطح سواد والدین و سلامت روانی کودکان می تواند وجود داشته باشد ارتباطی که شواهد زیادی دال بر درست بودن این فرضیه دارد


چندی پیش نوشته ای را خواندم با این مضمون «در جهانی زندگی می کنیم که پنهانی عشق بازی می کنیم و آشکار خشونت به خرج می دهیم» درواقع این جمله اگر هیچ جای دنیا مصداق نداشته باشد، در ایران قطعا صادق است.


پدر و مادر هایی که عشق ورزی و محبت کردن را در مقابل کودک خود ممنوع و زشت می دانند اما به راحتی در مقابل کودک خود دعوا و مرافعه راه می اندازند و حتی بی توجه به گریه های کودک به کار زشت خود ادامه می دهند. چنین الگویی احتمالا از یک نظام آموزشی خاص اقتباس می کند؛ الگویی که شاید ریشه در گذشته افراد دارد یا شاید محیط های اجتماعی در آن مؤثر بوده اند.


اما جای سؤال اینجاست، اگر زمانی والدین تحت تأثیر یک نظام آموزشی درست قرار بگیرند، می توانند در سلامت روانی کودک خود نقش داشته باشند؟ یعنی اگر یک سیستم آموزشی بیاید و به والدین بیاموزد که در مقابل کودکان خود خشونت به خرج ندهند، آیا میزان خشونت یا هر رفتار مشابه ای در کودکان کاهش پیدا می کند؟ بی شک ارتباط مؤثری بین سطح سواد والدین و سلامت روانی کودکان می تواند وجود داشته باشد؛ ارتباطی که شواهد زیادی دال بر درست بودن این فرضیه دارد. به طور مثال، در یک مطالعه که در سال ٢٠٠٦ در اسپانیا صورت گرفته، نشان داده شد دانش آموزانی که از والدین تحصیل کرده برخوردار هستند از سلامت روانی بهتری بهره برده اند. این مطالعه که روی پنج هزارو ٦٣٥ کودک چهار تا ١١ساله صورت گرفته است، نشان می دهد دانش آموزانی که از والدین تحصیل کرده برخوردار هستند نسبت به هم سالان خود از سلامت روان بهتری برخوردارند. درعین حال در این مطالعه نشان داده شده است که چنانچه مادر یک کودک از تحصیلات بالاتری برخوردار باشد کودک از سلامت روانی بیشتری نیز بهره خواهد برد. این موضوع حکایت از ارتباط عمیق سطح سواد والدین به ویژه مادر در سلامت روان دارد اما دانستن این نکته که آموزش های ثانویه تا چه حدی می تواند تغییراتی در سطح رفتاری کودکان داشته باشد همچنان به قوت خود باقی است.


در مطالعه دیگری که از سوی آملی، جامعه شناس پزشکی از دانشگاه مک گیل و همکارانش در سال ١٩٧٩ از داده های سازمان ملی جوانان ایالت فلوریدا صورت گرفت، نشان داد بین سطح تحصیلات پدر و مادر و نگاه فرزندان به خود و بروز نشانه های افسردگی ارتباط معنا داری وجود دارد. آنها دریافتند هرچه سطح تحصیلات والدین بالاتر باشد مسائل مرتبط به بهداشت و سلامت روان برای فرزندان در بزرگ سالی کمتر بروز خواهد کرد. این موضوع حکایت از آن داشت که بالارفتن از نردبان اجتماعی کودکان ارتباط مستقیمی با میزان تحصیلات والدین دارد. بنابراین تأکید این مطالعه بر آن بود که به والدین باید در سطوح مختلف آموزش داده شود تا بتوانند در آینده فرصت های مناسبی برای فرزندان خود از جهت سلامت روانی به وجود بیاورند. بنابراین در این نگاه توجه بسیاری به آموزش والدین، به ویژه مادران در سنین کودکی است.


حال اگر والدین از سطح سواد بالایی برخوردار نباشند آیا با آموزش آنها می توان نقش مهمی در سلامت روان کودکان ایفا کرد؟ یا فقط تحصیلات دانشگاهی و فردی والدین می تواند در این مهم مؤثر باشد؟ پاسخ به این سؤال را در مطالعه ای که مجله آکادمی آمریکایی در حوزه روان پزشکی کودک و نوجوان به چاپ رسانده، خواهیم یافت. این مطالعه نشان داده است وقتی والدین تحت تأثیر آموزش برای مدیریت رفتار و مداخله بر سلامت روان کودکان مبتلا به اُتیسم قرار گرفتند به طور چشمگیری عملکرد مناسبی از خود نشان داده اند و نشانه های اُتیستیک کودکان نیز به طور قابل ملاحظه ای بهبود یافته است. در این مطالعه دو گروه از والدین در نظر گرفته شد که گروه اول تحت آموزش برای کنترل و مداخله بر مدیریت رفتار کودکان آموزش داده شده اند و گروه دوم به عنوان شاهد در نظر گرفته شده اند. پس از شش ماه آموزش به والدین نشان داده شد که بهبود قابل توجهی در عملکرد رفتاری کودکان اُتیستیک به وجود آمده است و این در حالی است که در گروه هیچ تغییر عمده ای مشاهده نشده است. از این رو توصیه شده برای بهبود عملکرد رفتاری کودکان بهتر آن است که والدین این کودکان تحت آموزش مستقیم قرار بگیرند. اما همیشه این نگرانی از جانب متوالیان آموزشی وجود داشته که آموزش می تواند هزینه اضافی روی دوش نظام های آموزشی قرار دهد. این در حالی است که آمار نشان داده چنین چیزی علمی نیست. یعنی آموزش والدین نه تنها صرفه جویی محسوب می شود، بلکه باعث افزایش راندمان بالایی از رفتارهای فردی و اجتماعی در کودکان می تواند باشد که این نکته به نوعی سودآوری نیز هست.


به طور مثال سن ١٨ تا ٢٤ سال بالاترین نرخ خودکشی در ایران را به خود اختصاص داده است؛ این همان سالی است که دانش آموز از دبیرستان فارغ التحصیل می شود و با غول کنکور درمی آویزد؛ چون از پس آن برنمی آید بنابراین اقدام به خودکشی می کند. در پایان دانشگاه که حدودا سنین ٢٤سالگی فرد می شود به یک بحران هویتی می رسیم که این سن نیز احتمال اقدام به خودکشی را افزایش می دهد به این معنا که فارغ التحصیلان دانشگاهی درمی یابند برای چیزی تلاش کرده اند که سراب بوده لاجرم یک گزینه پیش ِروی خود می بینند. اما تأسف بار ترین اتفاق این است که این روزها شاهد هستیم سن خودکشی روزبه روز پایین تر می آید و این در حالی است که در ٩ سال گذشته ژاپن همیشه در صدر میزان خودکشی جهان جای داشته ولی با آموزش صحیح والدین در یک دوره طولانی این کشور توانسته ٣/٥ درصد از میزان خودکشی خود بکاهد و این جز در سایه آموزش درست میسر نشده است. این در حالی است که ایران با رشد ١٤درصدی متأسفانه در صدر اخبار خودکشی این روزها قرار گرفته است. علت این میزان کاهش خودکشی در کشور ژاپن و برعکس ایران فقط آموزش والدین است. البته این ایراد فقط به کشوری مثل ایران وارد نیست و متأسفانه این موضوع جنبه جهانی دارد. بودجه ای که برای آموزش وپرورش در کل دنیا در سال ١٩٨٨ تخصیص داده شده یک تریلیون دلار بوده. جالب تر آنکه هزینه تمامی انواع خشونت ها در دنیا بالغ بر ٩ تریلیون دلار در سال بوده، یعنی ما یک نهم هزینه خشونت را برای آموزش صرف کرده ایم در حالی اگر این مبلغ افزایش می یافت. ای بسا تا این اندازه جهانی خشن نداشتیم.


در همین جا می خواهم فرصت را غنیمت بشمارم و بگویم بحث آموزش والدین ابعاد گوناگونی می تواند داشته باشد و نباید آن را به سلامت روان محدود کرد. اساسا سبک زندگی کودک را می توان از طریق آموزش والدین تغییر داد مثلا سبک غذاخوردن یا مسائلی از این دست. یک مطالعه که در سال ٢٠٠٦ صورت گرفته است، نشان می دهد کودکانی که در معرض آگهی مواد غذایی قرار گرفته اند مصرف کالری آنها به طور چشمگیری افزایش داشته است. این مطالعه که روی کودکان ٩ تا ١١ سال صورت گرفته نشان می دهد تبلیغات بر نحوه دریافت کالری روزانه روی کودکان تأثیر مستقیم داشته است. این مطالعه روی ٩٣ کودک پنج تا هفت ساله که در معرض دو سبک آگهی تبلیغاتی با رویکرد نمایش مواد غذایی سالم (میوه، خشکبار، لبنیات و…) و مواد غذایی ناسالم (چیپس، پفک؛ نوشابه و…) بودند انجام گرفته است. پس از دو هفته همه کودکانی که در معرض آگهی های تبلیغاتی قرار گرفته اند میزان مصرف مواد غذایی آنها افزایش یافته و شاخص «BMI» بدنی آنها رشد نشان داده است ولی موضوعی که در این بررسی حائز اهمیت بوده، این است که افزایش وزن در کودکانی که در معرض نمایش آگهی های مواد غذایی ناسالم قرار گرفته اند بسیار چشمگیر تر بوده است. به عبارتی میزان قرار گیری کودکان در معرض آگهی های تجاری مرتبط به مواد غذایی ناسالم رابطه مستقیمی با افزایش وزن آنها داشته است.


در مطالعه دیگری که در سال ٢٠١٢ در هند صورت گرفته، نشان داده شده است آن دسته از والدینی که مشاهده کودکانشان به آگهی های تبلیغاتی را محدودتر می کنند کودکانشان تمایل بیشتری به دریافت مواد غذایی سالم نشان داده اند. در این مطالعه که دو گروه از مادران را شامل بوده، از گروه اول خواسته شده است در مدت مشخصی فرزندان خود را در معرض آگهی های تبلیغاتی قرار ندهند و گروه دیگر محدودیتی برای دیدن آگهی های تبلیغاتی مرتبط با مواد غذایی برای فرزندان خود ایجاد نکنند.


پس از بررسی مشخص شد آن دست از مادران که برای دیدن آگهی مواد غذایی برای کودکان خود محدودیت ایجاد کرده اند از سلامت غذایی بیشتری نسبت به آن دسته از مادرانی که محدودیتی برای فرزندان خود ایجاد نکرده اند، داشته اند. در ادامه این دوره آموزشی نشان داده شده است آن دسته از والدین که درباره آگهی پخش شده با کودکان خود صحبت می کنند و درخصوص اثرات سوء آن توضیح می دهند، از سلامت غذایی بهتری بهره برده اند.




عباس فرجی. کارشناس مشاوره

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *